منوچهر خان حكيم

34

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

جمشيدى ديد ، عالم در نظرش تار شد . اسكندر اشاره كرد مركبى حاضر كردند ، زين كرده گفت : اى دلاور ! دغدغه به خاطر مرسان كه در ميان عيّار من و ليث شرط كرده بودند و شب ليث آمده فرزند مرا دزديده و نسيم هم آمده تو را بسته است . الحال اگر خواهى در پيش ما توقف كن ، و الّا هرجا كه خواستى برو به سلامت ، كه قرا خان بيرون آمده سوار شد و متوجّه اردوى خود شد . با خود گفت : كم مىشود كه پادشاهى مثل من دلاورى را بگيرد و جرأت داشته باشد كه دست برداشته ، خلاص نمايد . پس به اردوى خود آمده فريدون را طلبيد و گفت : پدر تو امروز دربارهء من محبّت كرده است ، پس واجب است كه در ازاى آن تو را مرخص نمايم ؛ به شرط آنكه فردا به ميدان من آمده ، سراپاى ميدان بگرديم . القصه ، فريدون مسرور گرديد ، سوار شده متوجّه خدمت پدر شد و اسكندر را از ديدن فريدون بشارت روى داد . [ جنگ قرا خان با نقابدار سبزپوش ] امّا از آن طرف چون صبح شد ، ليث و سايرين به هوش آمدند ( 20 ) خود را برهنه ديدند و رئيس از براى ايشان رخت آورده پوشيدند ، متوجّه اردو شدند . امّا چون شب به سر دست درآمد ، صداى طبل بزرگ جنگ از اردوى تركان بلند شد . اسكندر نيز فرمود كه طبل افلاطونى به نوازش درآوردند كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع « 1 » دوست و دشمن رسيدن گرفت . شب آمد قمر دوده بر خامه بست * عطارد دوات مركّب شكست ز دريا به دريا سياهى گرفت * شب اندر جهان پادشاهى گرفت در انديشه گردن‌كشان يك به يك * كه فردا به كام كه گردد فلك كه را اختر سعد سازد بلند ؟ * كه از كوكب نحس بيند گزند ؟ يكى نيزه مىكرد زهر آبدار * كزان دشمنش را دهد زهر مار يكى ديگر از آسمان ظفر * فروزنده كرد آفتاب سپر

--> ( 1 ) . مسامع : جمع مسمع ، گوشها .